تبليغاتX
هاتفی از گوشه میخانه - نعمت بزرگ بالا آوردن

هزار جهد بکردم تا عاقبت این هاتف را به حرف در اوردم ،دو ، سه ،چهار  یا شاید... روزی شاید هم بیشتر شاید هم کمتر (من که کورنومتر(زمانسنج) نیستم دقیقش را بدانم )میشد که لب از لب نگشاده بود نشسته بود در کنجی بر مثال الشیخ فی الکنج (این را محض دانستن شما می گویم که معنای کنج الزاما به جایی که دو دیوار به هم برسند نیست، ازشما چه پنهان من خودم تا مدتها اینچنین فکر میکردم )و البته آن چشمانش را هم که چونان مته برقی عمل می کند از من بر نمی داشت،علمای گرامی جمله قبل توصیف نگاه هاتف نبود اشتباه نکنید  تشابه هم نبود نگاه ایشان عین مته برقی عمل می کند اما گمانتان خراب است اگر چشمان هاتف را چون یک دستگاه مته برقی ضمخت تولید بشر بپندارید راستش را بخواهید اگر آن همه نگاهش را خروار خروار بر من نمی ریخت خیلی هم پیگیر این نبودم که چه شده که لام تا کام نمی گوید و اصلا به روی خودم نمی آوردم که همین طور صم بکم نشسته روبرویم ،چرا که من اساسا پیروفلسفه آزادی ام ،خواه در عمل خواه در گفتا ر،یا در پندار برای هر موجود جاندار خاصه که قدرت اختیار هم داشته باشد ،اصلا  به ما چه که فلانی چرا این طور تو هم رفته ؟یا چرانمی گوید ،نمی خندد، او آزاد است که ....اما آخر به همین سادگی ها هم که نبود، مته برقی نگاهش همه جا روبرویم بود و روشن(اینجاست که ذهن دو دوتا چهار تای شما وارد عمل می شود و می گوید که چه طور است که این لی لا  ایزد پناه در این چند روز از جایش تکان نخورده که هاتف دائما  بار نگاهش را بر او می ریخته

نخیر عالیجنابان شما که با هاتف سر و کار نداشته اید که بدانید حضورش وابسته به مکان و زمان نیست ،یعنی من جابجا میشوم و او هم ثابت بوده هم با من جابه جا شده ،خیلی خوتان را درگیرفهم نکنید که از مقوله فهم خارج است ،باید لمس اش کنید)

گفتم برایتان که آن نگاهش را خروار خروار بر من میریخت اما نگفتم که بار آن نگاه چه بود؟جنس اش چه بود؟بوی مهر میداد یا.....؟

نه اصلا و ابدا که بوی مهر نمی داد،کیفیت جنس اش را چگونه برایتان شرح دهم که شرحه شرحه نه پاره پاره کرد سینه ام را،همین قدر بدانید که نتیجه نگاهش در رخسار من قطره های ریز و درشت عرق بود که بر پیشانی که چه عرض کنم بر تمام جانم می -نشست،شرم و خجالت و هر چه همخانواده این دو بود را تازه در این ایام فهمیدم که چیستند و چه می کنند ،شاهرگم زق زق میکرد و ضربان قلبم که دیگر در شمار نمی آمد وزانوهایم سست شده بود انگار که پیچ و مهره های تنم از هم باز شد ه بود،فکر کنم در اثر آن زلزله درونم بود که به علت نداشتن علم زلزله شناسی و نداشتن تجهیزات مربوطه نمی دانم چند ریشتر بود و چه عمقی داشت و هر اطلاعات دیگری ،ندانستن که عیب نیست تظاهر به دانایی.... است،غذا که چه عرض کنم زیر بار  آن نگاه آب خوش هم از گلویم پایین نمی رفت،و عاقبت  تما م اینها که گفتم سبب ساز شد تا بعد از،دو ، سه ،چهار  یا شاید... روزی شاید هم بیشتر شاید هم کمتر (من که کورنومتر(زمانسنج) نیستم دقیقش را بدانم ) تنها و تنها برای آنکه مفری بجویم بلکه خلاصی پیدا کنم از آب شدن زیر نگاه هاتف بپرسم چه شده که اینطور..........

می توانید حدس بزنید یا تصور بفرمایید که چه طور مته برقی حرف می زند؟ هر چه می کنم در توصیف نمی آید ،اصلا همان بهتر که در توصیف نمی آید چون آن وقت شاید شما هم زیر رگبار آتشین و پیوسته  کلام هاتف خرد و خمیر که نه مثل من آب میشدید

چرا باید حرفها ی هاتف رابرایتان باز گویم ؟ خصوصا حالا که انقدر دلم گرفته است و چو بید بر سر... و می دانم که امید بیهوده می -دهم به خودم اگر فکر کنم کسی لحظه ای براین عبارات تامل می کند، می دانم که این یاسین خواندن ها درد هیچ گوشی را درمان نمی -کند و (دلتان نگیرد خودم اولین مصداق عینی یاسین  به گوش خر خواندنم،این همه عرق شرم و زلزله های درونی و ما وقعی که گفتم ،نتیجه: هیچ، اوج  تاثیر و تاثرم از این ماچرا و اقدامم در جهت رفع یا اصلاح  یا تغیر یا چه می داتم هر فعل مثبتی همین است که بیایم در این خانه مجازی و خطی بنویسم و شعاری بدهم تا  عده قلیلی بیایند و بخوانند و من خیر سرم تکلبفم را ادا کرده باشم و وجدانم را قانع ،ویران شود این خانه که کلید دارش ایچنین است)

هم خودم را راحت کنم هم شماراو بگویم که ذهنتان را بیش از این درگیر چه شده بود و چه طور و چگونه نکنم

همشهریان عزیز سرچشمه ماجرا از آن جا بود که هاتف در شهر ما چرخیده بوده!در همین  بزرگراهها وخیابانها و کوچه ها و ... هاتف آمده بوده میان مردمان این شهر ،شاید سوار تاکسی  شده بوده و... ،شاید به کیوسک روزنامه  فروشی رفته بوده و... ،شاید در اتوبوس که بوده...،شاید از خط عابر که رد می شده...،شاید به فلان مرکز خرید رفته و...،شاید هم رفته بوده بازار یزرگ این شهر...،شاید سرکی هم  به فلان وزارت خانه زده و...،شاید در فلان مسجد نمازش را می خوانده که...،شاید به فلان مرکز فرهنگی رفته و آنجا دیده که...،شاید در یکی یا چند تا از همین همایش ها و نشست هایی که در این شهر برگزار میشود رفته بوده وآنجا در میان بزرگان و ادیبان و صاحبان فضل این شهر دیده بوده که....،شاید به رستوران های مختلف الاضلا عش  رفته بوده و آن جا هم...،شاید سری به دانشگاهایمان زده یا حتی به کتابفروشی هایمان  ،به مد ر مدرسه ها ،به نمایشگاهها ،سالنهای تاتر،سینما ها،پارکها ،برجهای ....،و دیده آنچه را که .....،و شاید های بی پایان چرا که هاتف است دیگر وابستگی انچنانی زمانی  و مکانی ندارد می تواند در آنی هر کجا باشد،کجای این شهر رفته مهم نیست ،اینکه چه دیده مهم است،هاتفی از گوشۀ میخانه در شهر ما گشته و گشته و گشته وآنقدر....دیده که،دو ، سه ،چهار  یا شاید... روزی شاید هم بیشتر شاید هم کمتر (من که کورنومتر(زمانسنج) نیستم دقیقش را بدانم)میشد که لب از لب نگشاده بوده نشسته بوده و تنها نگاه مته برقی اش را برمن خروار خروار ریخته بوده و بعد از آنکه من در اثر حماقت پرسیدم که چه شده و ایشان رگبار آتشینشان را بر من گشودند از آن وقت تا به حال گلاب به رویتان  ،بر دشمن نرود این حال که فقط وفقط بالا می آورد ،تهوع؟نه بالا می آورد هر آنچه در این گشتن در شهر ما دیده را...

همشهریان ....

خواستم برایتان بگویم هاتفی از گوشۀ میخانه در شهر ما گشته و گشته و گشته و حالا ،دو ، سه ،چهار  یا شاید... روزی،ماهی ،سالی شاید هم بیشتر شاید هم کمتر (من که کورنومتر(زمانسنج) نیستم دقیقش را بدانم) که فقط بالا می آورد ،بالا می آورد ،بالا می آورد ،تا به حال بالا آورده اید ؟نکند ریا این نعمت را هم از ما گرفته باشد،نعمت بزرگ بالا آوردن.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 3:7 توسط لی لا ایزدپناه |