تبليغاتX
هاتفی از گوشه میخانه - کی بو که شیرینی را از شیشۀ شیرینی کش رفت؟

شاید کار علمه یا فروید یا مارکس یا رفاه بیش از اندازه یا شاید خودتان به زور حشره کش  نابودش کردید.اما خیلی بش احتیاج دارید.جاش تو دلتون خیلی خالیه.می خواین با هر آشغالی که به دستتون رسید جاشو پر کنید.

حالا همه چیز به رنگ خاک خاکستری بنفش متمایل بود و برف شل و چسبنده سرما به همه جای ادم سر می کشید و دنبال قلب می گشت .در اطرافشان کوچکترین اثری از حرکت محسوس نبود.سکونی بود که انسان را فرو می بلعیدومغز را که هنوز بقایای فکر در ان پلاس بود اشغال می کردو البته انسان هنوز زنده بود.

اینجا دیگرصحبت رنگ و نور نبود. قسم می خورم،چیزی بود به قدری پاک ،که پیدا بود هرگز کسی به آن دست نزده بود.البته،فقط در علوم از آن صحبت شده بود،نور و فیزیک و اتمسفر و این حرفها،خالی از هر گونه راز و خیال.زیباترین چیزی بود که او در مایه های (زندگی به زحمتش می- ارزد) دیده بود.

دوستان همچنان من نمی دانم که کلید این خانه را چه شده   فقط باز آمدم در این خانه  و حرفهای تازه را دیدم اما اینبار شما اشتباه  می کنید اگر فکر کنید  ذهن و دلم به هزار جای جور و ناجور رفته است ،هیچ ،هیچ .پاکـِ پاک.به دنبال هیچ چون و چرایی نبودم فقط از سر آشنایی یا درک اگر نشانی از کلام بالا دارید به من هم بدهید ضمننا یک مروارید حکمت هم هاتف داد که برسانم به شما:

به حلاوت بخورم زهر که شاهد ساقیست                          به  ارادت  ببرم درد که درمان هم از اوست

 زخم  خوننینم اگر به نشود به باشد                              خنک آنزخم که هر لحظه مرا مرهم از اوست

+ نوشته شده در شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 21:58 توسط لی لا ایزدپناه |