چه کنم که این هاتف ما از گوشه میخانه با تمام اسقلال راًیش وآزادگی اش برای اعلام افکار وعقاید
و خلاصه دل گفته هایش به من وابسته است و من ،این من سراپا تقصیرسه هفته مدام است بلکه هم
بیشتر به هزار و یک کار جور و ناجور پرداخته ام الا توجه به حرف ها ودرد دل ها وواگویه ها ،
بشارت ها و حتی گاهی گلایه های هاتف ما از گوشه میخانه .
راستش را بخواهید دوستان از شما چه پنهان هر بار که آمد درِ باز را بسته کردم ،پرده بر پنجره
کشیدم و هیچ به روی خودم نمی آوردم که اصلا قرارمان بر چه بوده و چه پیمانی با هم بسته بودیم،
آدمیزادم دیگر چه کنم.
مقدمه را کوتاه کنم بالاخره آنقدر در بیداری بی توجهی کردم تا آنکه خواب را نیز بر من حرام کرد،
دوستان در تمام خواب هایم ظاهر می شد ،با آن طرۀ مویش و چشمان سیاهش که دائما خمار است
و قدحی که از دستش نمی افتد و هیچ حرف نمی زد ،تصور بفرمایید من خواب روزامتحان را می دیدم
و دلهره امتحان گرفته –بودم و در آن سالن سرد بی حس امتحان، مراقبین محترم بالای سرم قدم رو
می کردند و من از صدای تق تق کفش-هایشان دل پیچه گرفته بودم بعد ناگهان آن صداها تبدیل
شد به صدای نرم راه رفتنی که هر کسی بی آنکه ببیند می-داند که عشوه گری راه می رود،سرم را
بالا کردم که دیدم زنهار که همان هاتف است با همان قدح ،آخر مگر قرار نبود اودر همان گوشه میخانه
بماند ؟اصلا مگر جایگاهش به جز میخانه هم می توانست باشد ؟پس اینجا در خواب من چه می کرد؟
مگر اینجا میخانه است؟
این ماجرا در احوالات دیگر وبه گونه های دیگر آنقدر تکرارشد که دیگر قرارمان کاملا برایم بی معنی
شد و تنها به گریختن از وی می پرداختم و به دنبال چاره ای بودم که از هاتف خلاص یابم ،هر جا که
میرفتم خودی بر من می نمایاند،قباحت دارد اما حتی در مستراح هم ،آنجا که محل راحت است وبهترین
گریزگاه او می آمد و گوشه ای می نشست ،آن وقت فکر می کنید واقعا درحضور موجودی آنچنان فتانه
شما می توانید به راحتی تخلیه کنید؟! چه رسد به اینکه در رویایی خوش فروروید اصلا و ابدا، چندبار
درآمدم و بهش گفتم تو هاتف میخانه ای یا هاتف مستراح؟واو هیچ نگفت،خنده ای کرد نرم و طرۀ-
مویش را از پیشانی کنار زد تا با چشمانش بیشتر مرا بدراند خلاصه من می گریختم و او هجوم می-
آورد و مرااز او مفری نبود تا اینکه همین دیشب با جناب حافظ خلوتی کرده بودم که نهیب اش گوشه
دامنم را گرفت و عهدم را یاد آور شد ،این شد که بنا را بر این گذاشته ام که از این تاریخ به بعد درست
پیمان باشم ،رویم را که گرداندم دیدم هاتف تکیه اش را داده به مخده اش و نشسته (شما که نمی دانید
گاهی با مخده اش ،گاهی با دم و دستگاه میخانه اش و گاهی حتی با یاری برمن ظاهر می شود یکبارهم
با انبوهی از کتاب)هنوز بگو از دهانم به تمامی بیرون نیامده بود که
گفت :« در مقام رضا باش و از قضا مگریز»
سخن اش بر جان من که نشسته است بر شما را نمی دانم،دوستان او حرفهای زیادی برای مان داشت
که بگوید اما این خواست خودش بود که این مطلب راهمین جا کوتاه کنم و باقی رابگذارم برای فرصت
بعدی که البته من دیگر از شنیدن آن و انتقال اش به شما تفره نخواهم رفت ،پس به همین زودی ها
الوعده وفا.