تبليغاتX
هاتفی از گوشه میخانه

 

حالا من نمی دانم چه باید بگویم،شاید بهترین کار همانی باشد که هاتف گفت،یعنی هر آن چه  ازذهن ودلم گذشته برایتان بگویم و روایت کنم شرح ماوقع را که اینچنین است:

طبق معمول کوچه گردی هایم در این فضای مجاز، از کوچه ای می گذشتم ،پنجره ای را باز

می کردم وسرکی می کشیدم دمی گفت و گویی و بعد پنجرۀ دیگری ،همین طور مشغول گشت

و گذار بودم که ناگه پنجره ای بر من باز شد،غریبه نبود،دیدم پنجرۀ خانه خودم است ،خانۀ  من؟بهتر است بگویم خانۀ هاتفی ازگوشۀ میخانه و متن تازه ای بر قاب این پنجره دیدم که

حرف من نبود،من و تنها من کلید این خانه را داشتم تنها من بودم که می توانستم داخل شوم وبنویسم ،تنها من بودم که می توانستم حرفهای هاتف را به گوش شما برسانم،اصلا این

متن حرفهای چه کسی بود ؟ چه نا دیده ها که آدم نمی بیند و چه نا خوانده ها که آدم نمی -خواند،متن مورد نظر که قبل از خواندنش ،وجودش بر قاب پنجره خانۀ.... چشمانم را گرد

کرده بود بعد از خواندنش انگشت استعجاب مرا نیز بر دهانم برد،چه بود؟! چه می گفت؟!

اصلا در چه قالبی می گنجید؟شعر بود؟نثر بود؟ از دل چه کسی بر آمد ه بود؟از زبان چه

کسی جاری شده بود؟چه کسی آنرا تحریرکرده بود؟مقصودش؟اما کلید؟کلید این خانه را از

کجا آورده بوده؟دزدی؟دزدیده بوده که چه؟دزدیده بوده که شعرش را؟نکند کار خو د هاتف باشد؟اما مگر او برای اعلام آنچه می خواهد بگوید به من وابسته نیست؟نه کارکس دیگری است،کلید را دزدیده که روایت خوابگونه اش را از این قاب بخوانند؟که چه بشود؟ نکند

پشت این کلمات رمزی است و کسانی مشغول شناسایی رموزش تا دستورالعمل عملیات -خرابکارانه شان را پیدا کنند؟ ای وای اگر بیخود و بی جهت پایم به معرکه ای باز شود چه؟

بار دیگر متن را خواندم ،خیال انگیز تراز بار اول دیدمش ،آخر چه کسی رویای کودکی اش

را اینجا جا گذلشته؟جا گذاشته؟! او هر که بوده اول کلید را دزدیده،خیال بیهوده  می کنم

رویای کودکی کدام است ؟شعر گونه کدام است؟حتما توطئه ای در کار است،حتما پشت این کلمات....،دوستان چه بگویم که در اندک دقایقی هر آنچه ظن وگمان وقیح وقبیح بود از

ذهن و دلم گذشت،آنقدر که شرم دارم از بازگویشان ،عاقبت چاره را در این دیدم که این پنجره

را از این متن به ظاهر خیال انگیز پاک کنم  تا دفع شر شود که هاتف در آمد که چه می کنی؟

گفتم:« میدانی و میبینی پس چرا میپرسی؟»

گفت:«این خانه اگر خانه هاتفی از گوشۀ میخانه است چون و چرا ندارد»

گفتم :«امّا هاتف جان...»

گفت:« امّا و اگر کدام است؟»

گفتم:«کلید این خانه یکی است ،آن هم دست من،پس...»

جرعه ای از قدحش بر گرفت و در حالی که قدح پر می را به سویم گرفته بود و با آن نگاهش جایی در سرم را سوراخ می کرد گفت:

«دیده ای خواهم سبب سوراخ کن تا سبب را بر کند از بیخ و بن»

بعد هم امر کردکه هر آنچه از ذهن و دلم گذشته و گفت وگویمان را مقدمه این متن خیال انگیز کنم و مجموع را بر قاب این پنجره بیاویزم ،چنین کردم و این نیز همان متن که بی سبب اینجا سبز شده ملاحظه بفرمایید:

 

  

جوانه صبح که رویید ،

گنجشگک کوچکی بودم که کیف مدرسه برایش بزرگ بود

دانه های باران که زد،

گنجشگک کوچکی شدم که پرهایش تر شد

و حالا که پیوند صبح و باران است

گنجشگک کوچکی ام که چتری رنگی حائل او و پرواز است.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 17:50 توسط لی لا ایزدپناه |

چه کنم که این هاتف ما از گوشه میخانه با تمام اسقلال راًیش وآزادگی اش برای اعلام افکار وعقاید

و خلاصه دل گفته هایش به من وابسته است و من ،این من سراپا تقصیرسه هفته مدام است بلکه هم

 بیشتر به هزار و یک کار جور و ناجور پرداخته ام الا توجه به حرف ها ودرد دل ها وواگویه ها ،

بشارت ها و حتی گاهی گلایه های هاتف ما از گوشه میخانه .

راستش را بخواهید دوستان از شما چه پنهان هر بار که آمد درِ باز را بسته کردم ،پرده بر پنجره

کشیدم و هیچ به روی خودم نمی آوردم که اصلا قرارمان بر چه بوده و چه پیمانی با هم بسته بودیم،

آدمیزادم دیگر چه کنم.

مقدمه را کوتاه کنم  بالاخره آنقدر در بیداری بی توجهی کردم تا آنکه خواب را نیز بر من حرام کرد،

دوستان در تمام خواب هایم ظاهر می شد ،با آن طرۀ مویش و چشمان سیاهش که دائما خمار است

و قدحی که از دستش نمی افتد و هیچ حرف نمی زد ،تصور بفرمایید من خواب روزامتحان را می دیدم

و دلهره امتحان گرفته –بودم و در آن سالن سرد بی حس امتحان، مراقبین محترم بالای سرم قدم رو

می کردند و من از صدای تق تق کفش-هایشان دل پیچه گرفته بودم بعد ناگهان آن صداها تبدیل

شد به صدای نرم راه رفتنی که هر کسی بی آنکه ببیند می-داند که عشوه گری راه می رود،سرم را

بالا کردم که دیدم زنهار که همان هاتف است با همان قدح ،آخر مگر قرار نبود اودر همان گوشه میخانه

بماند ؟اصلا مگر جایگاهش به جز میخانه هم می توانست باشد ؟پس اینجا در خواب من چه می کرد؟

مگر اینجا میخانه است؟

این ماجرا در احوالات دیگر وبه گونه های دیگر آنقدر تکرارشد که دیگر قرارمان کاملا برایم بی معنی

شد و تنها به گریختن از وی می پرداختم و به دنبال چاره ای بودم که از هاتف خلاص یابم ،هر جا که

میرفتم خودی بر من می نمایاند،قباحت دارد اما حتی در مستراح هم ،آنجا که محل راحت است وبهترین

گریزگاه او می آمد و گوشه ای می نشست ،آن وقت فکر می کنید واقعا درحضور موجودی آنچنان فتانه

شما می توانید به راحتی تخلیه کنید؟! چه رسد به اینکه در رویایی خوش فروروید اصلا و ابدا، چندبار

درآمدم و بهش گفتم تو هاتف میخانه ای یا هاتف مستراح؟واو هیچ نگفت،خنده ای کرد نرم و طرۀ-

مویش  را از پیشانی کنار زد تا با چشمانش بیشتر مرا بدراند خلاصه من می گریختم و او هجوم می-

آورد و مرااز او مفری نبود تا اینکه همین دیشب با جناب حافظ خلوتی کرده بودم که نهیب اش گوشه

دامنم را گرفت و عهدم را یاد آور شد ،این شد که بنا را بر این گذاشته ام که از این تاریخ به بعد درست

پیمان باشم ،رویم را که گرداندم دیدم هاتف تکیه اش را داده به مخده اش و نشسته (شما که نمی دانید

گاهی با مخده اش ،گاهی با دم و دستگاه میخانه اش و گاهی حتی با یاری برمن ظاهر می شود یکبارهم

با انبوهی از کتاب)هنوز بگو از دهانم به تمامی بیرون نیامده بود که

گفت :« در مقام رضا باش و از قضا مگریز»

سخن اش بر جان من که نشسته است بر شما را نمی دانم،دوستان او حرفهای زیادی برای مان داشت

که بگوید اما این خواست خودش بود که این مطلب راهمین جا کوتاه کنم و باقی رابگذارم برای فرصت

بعدی که البته من دیگر از شنیدن آن  و انتقال اش به شما تفره نخواهم رفت ،پس به همین زودی ها

الوعده وفا.

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 13:59 توسط لی لا ایزدپناه |