تبليغاتX
هاتفی از گوشه میخانه

میزان آهستگی رابطه ای مستقیم با میزان یادآوری و میزان سرعت ،رابطه ای مستقیم با فراموشی دارد.

کجای این زمانه ایستاده ایم؟اآهنگ زندگی مان از کجا ضرب می گیرد؟آیا نه سکوت است که والاترین قطعات موسیقی را جاودانه  ساخته است؟این مکث ها ی گمشده در زندگی مان چه میشود؟کجامی رود؟کدام میزان را در زندگی نادیده گرفته ایم که زندگی مان دارد لای هشت لا چنگ های بی وقفه  ، لای نت های سیاه ِکوبنده گم می شود،آیا همان جا روی صفحه نت مقابلمان،صفحه نت زندگی مان را می گویم ،میان آن همه نت کوبنده و ضربی یا نت های کشدار و یکنواخت ،هیچ سکوتی نبود؟مکثی، مجالی ،دمی ،فهمی ،اندیشه ای یا حسی ،اصلا آیا ما زنده ایم ؟

بد نیست بار دیگر نگاهی به قطعه روبرویمان بکنیم،نت هایش را بلند بلند بخوانیم و ادا کنیم حتی با پایما ن ریتم بگیریم ولی اینبار در هر کجای هر کدام از میزان ها سکوتی بود که هست سکوت کنیم حتی اگر سکوتِ گرد ِسفیدی به اندازه تمام یک میزان باشد،سکوت کنیم تا در آهستگی به یاد آوریم آهنگ بودنمان را،سکوت کنیم تا ببینیم ،بشنویم ،اندیشه کنیم ،حس کنیم که کجای این زمانه ایستاده ایم ،سکوتمان شاید مهلتی بشود برای شدنمان ،برای آمدن یک ریتم تازه ،برای...

و اگر  نکنیم این چنین ،سرعت سوار بر ما خودمان را هم به فراموشی می بردو باور کنیم که دیگر نیازی به تخیل جنگ آدمی با ماشین که یکی از ابزار سرعت و شتاب است نیست ،این جنگ مدتی است که شروع شده و شاید حتی امروز در اوج باشد،شکی نیست که شکست در انتظارمان است اگر سکوت نکنیم وبه یاد نیاوریم واگر لحظات را مزه مزه نکنیم،اگر...

 

و این چنین هاتفی از گوشه میخانه مرا به میهمانی سکوت آورده و جای شما خالی نیست،که یادتان سبز است در دلمان ،نشانه اش هم  همین است که هاتف مرا ما مور کرد ه تا  در این خانه متن دعوتنامه ای به مهمانی سکوت را  بگذارم تا در این بزم در آیید.

توضیحات:

بنا بر طبیعت میخانه که مامن هاتف است واضح است که استفاده از عناصرتئوری موسیقی در زبان اش به کار آید،اگر جایی از کلامش نا مانوس است ،شرمندگی و خجالتش با من ،زبان هاتف است دیگر در عوض  مژده تا ن بدهم که به بزم که در آیید می بینید که چه دستی هم در عمل دارد.

 

+ نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 2:10 توسط لی لا ایزدپناه |

هزار جهد بکردم تا عاقبت این هاتف را به حرف در اوردم ،دو ، سه ،چهار  یا شاید... روزی شاید هم بیشتر شاید هم کمتر (من که کورنومتر(زمانسنج) نیستم دقیقش را بدانم )میشد که لب از لب نگشاده بود نشسته بود در کنجی بر مثال الشیخ فی الکنج (این را محض دانستن شما می گویم که معنای کنج الزاما به جایی که دو دیوار به هم برسند نیست، ازشما چه پنهان من خودم تا مدتها اینچنین فکر میکردم )و البته آن چشمانش را هم که چونان مته برقی عمل می کند از من بر نمی داشت،علمای گرامی جمله قبل توصیف نگاه هاتف نبود اشتباه نکنید  تشابه هم نبود نگاه ایشان عین مته برقی عمل می کند اما گمانتان خراب است اگر چشمان هاتف را چون یک دستگاه مته برقی ضمخت تولید بشر بپندارید راستش را بخواهید اگر آن همه نگاهش را خروار خروار بر من نمی ریخت خیلی هم پیگیر این نبودم که چه شده که لام تا کام نمی گوید و اصلا به روی خودم نمی آوردم که همین طور صم بکم نشسته روبرویم ،چرا که من اساسا پیروفلسفه آزادی ام ،خواه در عمل خواه در گفتا ر،یا در پندار برای هر موجود جاندار خاصه که قدرت اختیار هم داشته باشد ،اصلا  به ما چه که فلانی چرا این طور تو هم رفته ؟یا چرانمی گوید ،نمی خندد، او آزاد است که ....اما آخر به همین سادگی ها هم که نبود، مته برقی نگاهش همه جا روبرویم بود و روشن(اینجاست که ذهن دو دوتا چهار تای شما وارد عمل می شود و می گوید که چه طور است که این لی لا  ایزد پناه در این چند روز از جایش تکان نخورده که هاتف دائما  بار نگاهش را بر او می ریخته

نخیر عالیجنابان شما که با هاتف سر و کار نداشته اید که بدانید حضورش وابسته به مکان و زمان نیست ،یعنی من جابجا میشوم و او هم ثابت بوده هم با من جابه جا شده ،خیلی خوتان را درگیرفهم نکنید که از مقوله فهم خارج است ،باید لمس اش کنید)

گفتم برایتان که آن نگاهش را خروار خروار بر من میریخت اما نگفتم که بار آن نگاه چه بود؟جنس اش چه بود؟بوی مهر میداد یا.....؟

نه اصلا و ابدا که بوی مهر نمی داد،کیفیت جنس اش را چگونه برایتان شرح دهم که شرحه شرحه نه پاره پاره کرد سینه ام را،همین قدر بدانید که نتیجه نگاهش در رخسار من قطره های ریز و درشت عرق بود که بر پیشانی که چه عرض کنم بر تمام جانم می -نشست،شرم و خجالت و هر چه همخانواده این دو بود را تازه در این ایام فهمیدم که چیستند و چه می کنند ،شاهرگم زق زق میکرد و ضربان قلبم که دیگر در شمار نمی آمد وزانوهایم سست شده بود انگار که پیچ و مهره های تنم از هم باز شد ه بود،فکر کنم در اثر آن زلزله درونم بود که به علت نداشتن علم زلزله شناسی و نداشتن تجهیزات مربوطه نمی دانم چند ریشتر بود و چه عمقی داشت و هر اطلاعات دیگری ،ندانستن که عیب نیست تظاهر به دانایی.... است،غذا که چه عرض کنم زیر بار  آن نگاه آب خوش هم از گلویم پایین نمی رفت،و عاقبت  تما م اینها که گفتم سبب ساز شد تا بعد از،دو ، سه ،چهار  یا شاید... روزی شاید هم بیشتر شاید هم کمتر (من که کورنومتر(زمانسنج) نیستم دقیقش را بدانم ) تنها و تنها برای آنکه مفری بجویم بلکه خلاصی پیدا کنم از آب شدن زیر نگاه هاتف بپرسم چه شده که اینطور..........

می توانید حدس بزنید یا تصور بفرمایید که چه طور مته برقی حرف می زند؟ هر چه می کنم در توصیف نمی آید ،اصلا همان بهتر که در توصیف نمی آید چون آن وقت شاید شما هم زیر رگبار آتشین و پیوسته  کلام هاتف خرد و خمیر که نه مثل من آب میشدید

چرا باید حرفها ی هاتف رابرایتان باز گویم ؟ خصوصا حالا که انقدر دلم گرفته است و چو بید بر سر... و می دانم که امید بیهوده می -دهم به خودم اگر فکر کنم کسی لحظه ای براین عبارات تامل می کند، می دانم که این یاسین خواندن ها درد هیچ گوشی را درمان نمی -کند و (دلتان نگیرد خودم اولین مصداق عینی یاسین  به گوش خر خواندنم،این همه عرق شرم و زلزله های درونی و ما وقعی که گفتم ،نتیجه: هیچ، اوج  تاثیر و تاثرم از این ماچرا و اقدامم در جهت رفع یا اصلاح  یا تغیر یا چه می داتم هر فعل مثبتی همین است که بیایم در این خانه مجازی و خطی بنویسم و شعاری بدهم تا  عده قلیلی بیایند و بخوانند و من خیر سرم تکلبفم را ادا کرده باشم و وجدانم را قانع ،ویران شود این خانه که کلید دارش ایچنین است)

هم خودم را راحت کنم هم شماراو بگویم که ذهنتان را بیش از این درگیر چه شده بود و چه طور و چگونه نکنم

همشهریان عزیز سرچشمه ماجرا از آن جا بود که هاتف در شهر ما چرخیده بوده!در همین  بزرگراهها وخیابانها و کوچه ها و ... هاتف آمده بوده میان مردمان این شهر ،شاید سوار تاکسی  شده بوده و... ،شاید به کیوسک روزنامه  فروشی رفته بوده و... ،شاید در اتوبوس که بوده...،شاید از خط عابر که رد می شده...،شاید به فلان مرکز خرید رفته و...،شاید هم رفته بوده بازار یزرگ این شهر...،شاید سرکی هم  به فلان وزارت خانه زده و...،شاید در فلان مسجد نمازش را می خوانده که...،شاید به فلان مرکز فرهنگی رفته و آنجا دیده که...،شاید در یکی یا چند تا از همین همایش ها و نشست هایی که در این شهر برگزار میشود رفته بوده وآنجا در میان بزرگان و ادیبان و صاحبان فضل این شهر دیده بوده که....،شاید به رستوران های مختلف الاضلا عش  رفته بوده و آن جا هم...،شاید سری به دانشگاهایمان زده یا حتی به کتابفروشی هایمان  ،به مد ر مدرسه ها ،به نمایشگاهها ،سالنهای تاتر،سینما ها،پارکها ،برجهای ....،و دیده آنچه را که .....،و شاید های بی پایان چرا که هاتف است دیگر وابستگی انچنانی زمانی  و مکانی ندارد می تواند در آنی هر کجا باشد،کجای این شهر رفته مهم نیست ،اینکه چه دیده مهم است،هاتفی از گوشۀ میخانه در شهر ما گشته و گشته و گشته وآنقدر....دیده که،دو ، سه ،چهار  یا شاید... روزی شاید هم بیشتر شاید هم کمتر (من که کورنومتر(زمانسنج) نیستم دقیقش را بدانم)میشد که لب از لب نگشاده بوده نشسته بوده و تنها نگاه مته برقی اش را برمن خروار خروار ریخته بوده و بعد از آنکه من در اثر حماقت پرسیدم که چه شده و ایشان رگبار آتشینشان را بر من گشودند از آن وقت تا به حال گلاب به رویتان  ،بر دشمن نرود این حال که فقط وفقط بالا می آورد ،تهوع؟نه بالا می آورد هر آنچه در این گشتن در شهر ما دیده را...

همشهریان ....

خواستم برایتان بگویم هاتفی از گوشۀ میخانه در شهر ما گشته و گشته و گشته و حالا ،دو ، سه ،چهار  یا شاید... روزی،ماهی ،سالی شاید هم بیشتر شاید هم کمتر (من که کورنومتر(زمانسنج) نیستم دقیقش را بدانم) که فقط بالا می آورد ،بالا می آورد ،بالا می آورد ،تا به حال بالا آورده اید ؟نکند ریا این نعمت را هم از ما گرفته باشد،نعمت بزرگ بالا آوردن.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 3:7 توسط لی لا ایزدپناه |

شاید کار علمه یا فروید یا مارکس یا رفاه بیش از اندازه یا شاید خودتان به زور حشره کش  نابودش کردید.اما خیلی بش احتیاج دارید.جاش تو دلتون خیلی خالیه.می خواین با هر آشغالی که به دستتون رسید جاشو پر کنید.

حالا همه چیز به رنگ خاک خاکستری بنفش متمایل بود و برف شل و چسبنده سرما به همه جای ادم سر می کشید و دنبال قلب می گشت .در اطرافشان کوچکترین اثری از حرکت محسوس نبود.سکونی بود که انسان را فرو می بلعیدومغز را که هنوز بقایای فکر در ان پلاس بود اشغال می کردو البته انسان هنوز زنده بود.

اینجا دیگرصحبت رنگ و نور نبود. قسم می خورم،چیزی بود به قدری پاک ،که پیدا بود هرگز کسی به آن دست نزده بود.البته،فقط در علوم از آن صحبت شده بود،نور و فیزیک و اتمسفر و این حرفها،خالی از هر گونه راز و خیال.زیباترین چیزی بود که او در مایه های (زندگی به زحمتش می- ارزد) دیده بود.

دوستان همچنان من نمی دانم که کلید این خانه را چه شده   فقط باز آمدم در این خانه  و حرفهای تازه را دیدم اما اینبار شما اشتباه  می کنید اگر فکر کنید  ذهن و دلم به هزار جای جور و ناجور رفته است ،هیچ ،هیچ .پاکـِ پاک.به دنبال هیچ چون و چرایی نبودم فقط از سر آشنایی یا درک اگر نشانی از کلام بالا دارید به من هم بدهید ضمننا یک مروارید حکمت هم هاتف داد که برسانم به شما:

به حلاوت بخورم زهر که شاهد ساقیست                          به  ارادت  ببرم درد که درمان هم از اوست

 زخم  خوننینم اگر به نشود به باشد                              خنک آنزخم که هر لحظه مرا مرهم از اوست

+ نوشته شده در شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 21:58 توسط لی لا ایزدپناه |

 

حالا من نمی دانم چه باید بگویم،شاید بهترین کار همانی باشد که هاتف گفت،یعنی هر آن چه  ازذهن ودلم گذشته برایتان بگویم و روایت کنم شرح ماوقع را که اینچنین است:

طبق معمول کوچه گردی هایم در این فضای مجاز، از کوچه ای می گذشتم ،پنجره ای را باز

می کردم وسرکی می کشیدم دمی گفت و گویی و بعد پنجرۀ دیگری ،همین طور مشغول گشت

و گذار بودم که ناگه پنجره ای بر من باز شد،غریبه نبود،دیدم پنجرۀ خانه خودم است ،خانۀ  من؟بهتر است بگویم خانۀ هاتفی ازگوشۀ میخانه و متن تازه ای بر قاب این پنجره دیدم که

حرف من نبود،من و تنها من کلید این خانه را داشتم تنها من بودم که می توانستم داخل شوم وبنویسم ،تنها من بودم که می توانستم حرفهای هاتف را به گوش شما برسانم،اصلا این

متن حرفهای چه کسی بود ؟ چه نا دیده ها که آدم نمی بیند و چه نا خوانده ها که آدم نمی -خواند،متن مورد نظر که قبل از خواندنش ،وجودش بر قاب پنجره خانۀ.... چشمانم را گرد

کرده بود بعد از خواندنش انگشت استعجاب مرا نیز بر دهانم برد،چه بود؟! چه می گفت؟!

اصلا در چه قالبی می گنجید؟شعر بود؟نثر بود؟ از دل چه کسی بر آمد ه بود؟از زبان چه

کسی جاری شده بود؟چه کسی آنرا تحریرکرده بود؟مقصودش؟اما کلید؟کلید این خانه را از

کجا آورده بوده؟دزدی؟دزدیده بوده که چه؟دزدیده بوده که شعرش را؟نکند کار خو د هاتف باشد؟اما مگر او برای اعلام آنچه می خواهد بگوید به من وابسته نیست؟نه کارکس دیگری است،کلید را دزدیده که روایت خوابگونه اش را از این قاب بخوانند؟که چه بشود؟ نکند

پشت این کلمات رمزی است و کسانی مشغول شناسایی رموزش تا دستورالعمل عملیات -خرابکارانه شان را پیدا کنند؟ ای وای اگر بیخود و بی جهت پایم به معرکه ای باز شود چه؟

بار دیگر متن را خواندم ،خیال انگیز تراز بار اول دیدمش ،آخر چه کسی رویای کودکی اش

را اینجا جا گذلشته؟جا گذاشته؟! او هر که بوده اول کلید را دزدیده،خیال بیهوده  می کنم

رویای کودکی کدام است ؟شعر گونه کدام است؟حتما توطئه ای در کار است،حتما پشت این کلمات....،دوستان چه بگویم که در اندک دقایقی هر آنچه ظن وگمان وقیح وقبیح بود از

ذهن و دلم گذشت،آنقدر که شرم دارم از بازگویشان ،عاقبت چاره را در این دیدم که این پنجره

را از این متن به ظاهر خیال انگیز پاک کنم  تا دفع شر شود که هاتف در آمد که چه می کنی؟

گفتم:« میدانی و میبینی پس چرا میپرسی؟»

گفت:«این خانه اگر خانه هاتفی از گوشۀ میخانه است چون و چرا ندارد»

گفتم :«امّا هاتف جان...»

گفت:« امّا و اگر کدام است؟»

گفتم:«کلید این خانه یکی است ،آن هم دست من،پس...»

جرعه ای از قدحش بر گرفت و در حالی که قدح پر می را به سویم گرفته بود و با آن نگاهش جایی در سرم را سوراخ می کرد گفت:

«دیده ای خواهم سبب سوراخ کن تا سبب را بر کند از بیخ و بن»

بعد هم امر کردکه هر آنچه از ذهن و دلم گذشته و گفت وگویمان را مقدمه این متن خیال انگیز کنم و مجموع را بر قاب این پنجره بیاویزم ،چنین کردم و این نیز همان متن که بی سبب اینجا سبز شده ملاحظه بفرمایید:

 

  

جوانه صبح که رویید ،

گنجشگک کوچکی بودم که کیف مدرسه برایش بزرگ بود

دانه های باران که زد،

گنجشگک کوچکی شدم که پرهایش تر شد

و حالا که پیوند صبح و باران است

گنجشگک کوچکی ام که چتری رنگی حائل او و پرواز است.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 17:50 توسط لی لا ایزدپناه |

چه کنم که این هاتف ما از گوشه میخانه با تمام اسقلال راًیش وآزادگی اش برای اعلام افکار وعقاید

و خلاصه دل گفته هایش به من وابسته است و من ،این من سراپا تقصیرسه هفته مدام است بلکه هم

 بیشتر به هزار و یک کار جور و ناجور پرداخته ام الا توجه به حرف ها ودرد دل ها وواگویه ها ،

بشارت ها و حتی گاهی گلایه های هاتف ما از گوشه میخانه .

راستش را بخواهید دوستان از شما چه پنهان هر بار که آمد درِ باز را بسته کردم ،پرده بر پنجره

کشیدم و هیچ به روی خودم نمی آوردم که اصلا قرارمان بر چه بوده و چه پیمانی با هم بسته بودیم،

آدمیزادم دیگر چه کنم.

مقدمه را کوتاه کنم  بالاخره آنقدر در بیداری بی توجهی کردم تا آنکه خواب را نیز بر من حرام کرد،

دوستان در تمام خواب هایم ظاهر می شد ،با آن طرۀ مویش و چشمان سیاهش که دائما خمار است

و قدحی که از دستش نمی افتد و هیچ حرف نمی زد ،تصور بفرمایید من خواب روزامتحان را می دیدم

و دلهره امتحان گرفته –بودم و در آن سالن سرد بی حس امتحان، مراقبین محترم بالای سرم قدم رو

می کردند و من از صدای تق تق کفش-هایشان دل پیچه گرفته بودم بعد ناگهان آن صداها تبدیل

شد به صدای نرم راه رفتنی که هر کسی بی آنکه ببیند می-داند که عشوه گری راه می رود،سرم را

بالا کردم که دیدم زنهار که همان هاتف است با همان قدح ،آخر مگر قرار نبود اودر همان گوشه میخانه

بماند ؟اصلا مگر جایگاهش به جز میخانه هم می توانست باشد ؟پس اینجا در خواب من چه می کرد؟

مگر اینجا میخانه است؟

این ماجرا در احوالات دیگر وبه گونه های دیگر آنقدر تکرارشد که دیگر قرارمان کاملا برایم بی معنی

شد و تنها به گریختن از وی می پرداختم و به دنبال چاره ای بودم که از هاتف خلاص یابم ،هر جا که

میرفتم خودی بر من می نمایاند،قباحت دارد اما حتی در مستراح هم ،آنجا که محل راحت است وبهترین

گریزگاه او می آمد و گوشه ای می نشست ،آن وقت فکر می کنید واقعا درحضور موجودی آنچنان فتانه

شما می توانید به راحتی تخلیه کنید؟! چه رسد به اینکه در رویایی خوش فروروید اصلا و ابدا، چندبار

درآمدم و بهش گفتم تو هاتف میخانه ای یا هاتف مستراح؟واو هیچ نگفت،خنده ای کرد نرم و طرۀ-

مویش  را از پیشانی کنار زد تا با چشمانش بیشتر مرا بدراند خلاصه من می گریختم و او هجوم می-

آورد و مرااز او مفری نبود تا اینکه همین دیشب با جناب حافظ خلوتی کرده بودم که نهیب اش گوشه

دامنم را گرفت و عهدم را یاد آور شد ،این شد که بنا را بر این گذاشته ام که از این تاریخ به بعد درست

پیمان باشم ،رویم را که گرداندم دیدم هاتف تکیه اش را داده به مخده اش و نشسته (شما که نمی دانید

گاهی با مخده اش ،گاهی با دم و دستگاه میخانه اش و گاهی حتی با یاری برمن ظاهر می شود یکبارهم

با انبوهی از کتاب)هنوز بگو از دهانم به تمامی بیرون نیامده بود که

گفت :« در مقام رضا باش و از قضا مگریز»

سخن اش بر جان من که نشسته است بر شما را نمی دانم،دوستان او حرفهای زیادی برای مان داشت

که بگوید اما این خواست خودش بود که این مطلب راهمین جا کوتاه کنم و باقی رابگذارم برای فرصت

بعدی که البته من دیگر از شنیدن آن  و انتقال اش به شما تفره نخواهم رفت ،پس به همین زودی ها

الوعده وفا.

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 13:59 توسط لی لا ایزدپناه |

تعریف شما از صداقت چیست؟آیا صداقت را مرز و محدوده ای است؟در آیین من صداقت را محدوده ای نیست ، کی و کجا و چرا ندارد،فضای امکان مجازی باشد یا حقیقی،در عالم معنا باشیم یا در عالم صورت،دیروز باشد یا امروز،صداقت در پندار ،گفتار،رفتار و کردارشرط اول قدم آیین فتوت است.

اینها که گفتم مقدمه ایست جهت فتح باب این قصه که برایتان باز خواهم گفت،می دانید که از جمله صفات باریتعالی آن است که از هر منظری جلوه ای کند و به صورتهای کثیر در آید،که مثل اش همان منطق نور است با منشور.جلوه های گو نه گونش را هر کدام بارها دیده ایم ،بار ها دیده ایم که چگونه از منظری قهرش بر ما هویدا گشته و از منظری دیگر در همان آن مهرش .

این است همان معنا که فرمود:ولله المشرق و المغرب فاینما تولو فثم وجه الله ان الله واسع علیم.(بقره ۱۴۴)

این من حقیر نیز به تبعیت از خالق ،از مناظر گو ناگون جلوه هایی دیگر داشته ام و خواهم داشت و بر همین روال بدانید که لی لا ایزد پناه تنها نامی است اما نه آنچنان بی مسما که من بر این جلوه گاه نهاده ام.وجه تسمیه نامش را اگر صلاح دانست و هر زمان که خواست برایتان خواهد گفت.

لی لا ایزد پناه هاتفی است از گوشه میخانه که برایمان گفتنی های بسیار خواهد داشت و خواهد گفت لا جرم به حکم مستی دائم اش و ساکن شدنش در گوشه میخانه و هاتف بودنش  که بدیده خود از عالم دیگری خبر میرساند،بر او خرده نگیرید که او آزاده است و آزاد زندگی می کند.

از چه ها خواهد گفت من نمی دانم، به کجا ها سرک میکشد رانیز نمی دانم،او تنها یکی از جلوه گاههای من است و من چیز بیشتری نمی دانم،تنها می دانم که به قول  حضرت حافظ خواهد گفت:ببخشند گنه می بنوش که لطف خدا.........خاصه که شب چله هم هست و جای من را نیز خالی کنید که دلم ....

بعد التحریر:

هاتف ما از گوشه میخانه نظاره گر این مقدمه جهت معرفی اش بوده و به خط خوش این  بیت از شیخ اجل سعدی علیه الرحمه را اضافه کرده که من به ناچار برایتان تایپ می کنم

وصف ترا گر کند، ور نکند اهل فضل      حاجت مشاطه نیست روی دلارام را

و نیز گویا که منظور نظرش این بوده که ای دوست عزیز خواننده میخوا هی بعد از این، این یادداشتها را بخوان ،می خواهی نخوان،می خواهی لینک بده ،می خواهی نده و ...........عجبا که این هاتف هنوز نیامده چه عتابی دارد.اما من حاکم بر او که بنده حقیر باشم میگویم به شما که دوست عزیز خواننده هر گونه همراهی تو مایه مباهات من است.

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 18:28 توسط لی لا ایزدپناه |